خانواده
درکم
نمی کنی. حالمو نمی فهمی. نمی دونی دارم چی می کشم. دارم کم کم به آخرش
نزدیک می شم. دارم می رم ته آب. دیگه از همه بریدم. حوصله دوستامو ندارم.
حوصله هیچ کاری ندارم. حوصله هیچ کس. آدمای دورمو نمی بینم. از آینده می
ترسم. می خواد چی بشه. می خوان روحمو ازم بگیرن. به خدا میمیرم اگه این
کارو بکنن. همه فکر می کنن تنها راهش روان پزشکه. مگه روح من چشه. کم کم
دارم از این دنیا جدا می شم. شاید اینجوری نتونن روحمو اذیت کنن. شاید دست
از سرم بردارن. فقط چشم تنشون می بینه. چشم دلشون کور شده. هیچی نمی بینن.
حتی نمی ذارن یه ذره جسممو شبیه روحم کنم. من نمی خوام این زندگیو. کاش یکی
پیدا می شد ازم می گرفتش. یه تصادف شاید. وقتی می رم تو خیابون می گم کاش
آخرین بار باشه. کاش دیگه برنگردم خونه. حتی گناه خودکشیو به جون می خرم.
دیگه جهنم مگه چیه. یعنی آتیش جهنم از آتیش دردام تو این زندان داغ تره؟
کاش یه جای دیگه
به دنیا می اومدم. یه جایی که مردمش یه ذره فرهنگ حالیشون بود. نگاهاشون
مثه یه نیزه تو تنم تو قلبم فرو می ره. تو فکر این آدما چی می گذره؟
دختربازی؟ پول؟ دیگه چی؟ تا حالا به چیزای دیگه تونستن فکر کنن؟ تونستن از
رنج دیگران ناراحت بشن؟ چیزی به اسم قلب تو سینشون هست؟
احساسات واسشون معنی داره؟؟؟
دیگه نمی خوام بین آدما باشم. خانوادم واسم معنی نداره. خانواده ی من همه ترنسا هستن. همشون.
رومینا هستم به زودی عمل میکنم و به هویت اصلی خودم میرسم به امید روزی همه ترنس ها