خاطرات ترنس
روزها
می گذشت وکاراو رفتن به زیر زمین خونشون سرگرمی اش بود مدتها در تاریکی می
ماند نمی دانست مشکلش چیست تنها چیزی که می دانست تنهاییش بود با خود مدام تکرار می کرد باید تنها زندگی کنم زمان به
سرعت می گذشت ده ساله بود که با یسرا در خیابان بازی می کرد و شدیدا از طرف دوستان دخترش مسخره
می شد تو اون سن یسرا ذوق می کردند که با او بودند واو دوستان دختر خود را از دست داد در دوران
راهنمایی تنها شد و همه اشتیاقش به این بود که زنگ کلاس زده شود واو پش میثم ومحمد برود اما کم کم
خانواده اش شروع کردن به هشدار دادن دوران راهنمایی را که خودش دوران طلایی زندگیش می نامد گذشت
،در اوایل دبیرستان عاشق دختری می شود که از دنیای او خیلی دور بود یک سال از دوستیشان می گذشت
وسارای او هنوز نمی دانست در درون سعیده چه می گذرد کم کم دخترا جذب او شدند تا جایی که خانوادش
نمی دانستند کدام سمت را کنترل کنندسعیده همچنان به قهوه خانه می رفت و انجا نیز مورد تمسخر قرار می
گرفت کم کم به این نتیجه رسید که باید زندگی اش از این دوگانگی دراید بعد از جلسات متعدد روان کاوی او
تایید دکتر را گرفت خانواده اش نمی دانستند چه باید کنند ولی در درون دوست نداشتن عمل کند او برای گرفتن
مجوز اقدام کرد دکترا به دلیل سن کمش مجوز ندادند او 16ساله بود وهیچ دکتری نپذیرفت با اجازه والدینش
اورا جراحی کند کم کم با بزرگ شدن سعیده پسرها ودوستان دوره کودکی اش او را فراموش کردند واورابه
چشم خریدار می نگریستند تا این که بیکبار تصمیم گرفت در جسم خود بماند وهمان سعیده بماند لباسهایش را
تغییر داد و...بعد از 6ماه با پسری که به خواستگاریش امده بود عقد کرد چند ماهی از این ماجرا نگذشته بود که
از پسر جدا شد خوذش هم نمی داند چکار کرده و چه باید می کرد فقط می داند تنهای تنهاست و به خاطره
تمام کسانی که شاهد ماجرایش بودند مجبور شد شهر خود را ترک کند اکنون در روستایی نزدیک اردبیل زندگی
می کند و نمی داند سرنوشتش چه می شود ارزویش این است روزی به همراه خانوادش از این کشور برود او 17
سال دارد و می گوید من قدرت تصمیم گیری ندارم ونمی دانم چه می خواهم من نمی توانم زن باشم اما نمی
دانم که می توانم زنی را خوشبخت کنم ،اه می کشد و فقط منتظر اینده ایست که برایش نامعلوم است
رومینا هستم به زودی عمل میکنم و به هویت اصلی خودم میرسم به امید روزی همه ترنس ها