هیچکس من را دوست ندارد
چقدر طول کشید تا متوجه شوید به این اختلال دچار هستید؟
از همان دوران کودکی بدون آن که بدانم «بیماری اختلال هویت جنسی» چیست یا به چه کسانی «ترنس سکشوآل» میگویند بیشتر هم بازیهایم از میان پسرها بودند. حتی بازیهایی را انتخاب میکردم که بیشتر از این که مورد پسند دختران باشند مورد قبول پسران بودند. کمکم کمیکه گذشت متوجه شدم که دنیای درونم بیشتر شبیه پسرهاست تا دخترها.
وقتی خانوادهتان متوجه این مسئله شدند؛ چه برخوردی با شما داشتند؟ از سوی آنها طرد نشدید؟
خب این مسئلهای نبود که از چشم پدر و مادرم پنهان مانده باشند و آنها از همان نخستین سالهای کودکیام متوجه این مسئله شده بودند. با اینکه قبول این مسئله به هیچ وجه برایشان کار ساده ای نبود اما خوشبختانه به مرور توانستند با این مشکلی که به آن مبتلا بودم کنار بیایند. مشکلی که برای بسیاری از خانوادهها قابل درک نیست. با وجود کنار آمدن خانواده ام، اقوام و آشنایان نمیتوانستند بپذیرند که این مسئله یک بیماری است و میشود آن را درمان کرد. فشارهای روحی از سوی آشنایان آنقدر ادامه پیدا کرد که پدر و مادرم را نیز تحت تاثیر قرارداد. کم کم والدینم به این فکر افتادند که بهتراست ازدواج کنم. آنها فکر میکردند با ازدواج، من این مشکل را فراموش میکنم. متاسفانه نمیدانستند که روح و ذهن من به جسم یک دختر تعلق ندارد و تنها به حمایت و کمک آنها نیاز دارم. مدتی که گذشت من هم کوتاه آمدم. شاید قانع شده بودم که با ازدواج این مسئله را فراموش خواهم کرد. شاید خودم هم قبول کرده بودم که مشکل از من است و دیگران راست میگویند!
همسرتان هم از این ماجرا خبر داشت؟بله. مسلم است که او هم حق داشت که از این مسئله مطلع شود. برای او هم توضیح دادم اما پاسخی نداد. درک این مسئله خیلی برای همسرم دشوار بود. به احتمال بسیار او هم مثل باقی اقوام و آشنایان گمان میکرد که من به یک بیماری زودگذر روحی دچار شده ام و با سرکوب خواسته ام درمان خواهم شد. اطرافیانم فکر میکردند چند سالی که از زندگی مشترک ما بگذرد و بچه ای هم به جمعمان اضافه شود؛ خود به خود همان کسی خواهم شد که آنها میخواستند باشم. ولی مشکل، بیماری یا هر چه که اسمش را میگذارید؛ حل نشد. من هیچ تعلق خاطری به آن چه در ظاهر بودم نداشتم. به همین دلیل با همسرم به این نتیجه رسیدیم که بهتر است به این زندگی خاتمه بدهیم و توافقی جدا شدیم.
تا به حال برایتان پیش آمده که دلتان بخواهد از زیر ذره بین نگاههای کنجکاو مردم فرار کنید ؟بله. مشکلات من طوری نیست که مردم بهواسطه موانع عرف و فرهنگ غالب بتوانند آن را بپذیرند. در جامعه ما اگر کسی مطابق عرف لباس نپوشد و رفتار نکند مورد تمسخر قرار میگیرد حالا خدا نکند که فردی با مسئلهای همچون مشکل من هم روبهرو باشد. آن وقت است که برچسبهای مختلفی همچون منحرف جنسی یا اخلاقی بر پیشانی اش میچسبانند. برچسبی که در اغلب موارد تا پایان عمر همراه صاحبش خواهد بود. آزار و اذیتی که بسیاری از اوقات از جانب مردمیکه هیچ اطلاعی از ماهیت مشکل انسانهایی همچون من ندارند به امثال من میشود؛ یکی از بزرگترین آسیبها به روح و روانمان به شمار میآیند. متاسفانه این برخوردهای اشتباه در اغلب موارد منجر به گوشه گیری یا ابتلا به افسردگیهای حاد در میان دختران و پسرانی میشود که شرایطشان این گونه است.
متولیان امر چه برخوردی با افرادی نظیر شما دارند ؟ اصلا حمایتی در این زمینه انجام میگیرد؟نه! متاسفانه باید گفت برخلاف بسیاری از کشورهایی که به فرد مبتلا در جهت محقق ساختن هویت واقعی اش کمک میکنند؛ در کشور ما حتی مسئولان و متولیان امر نیز آگاهی لازم در این رابطه را ندارند. بهخاطر دارم که چطور یکی از دوستانم که به مشکلی مشابه من دچار بود مدتی را هم بیگناه در زندان سپری کرد. تمام این موارد بیانگر این است که نگاههای اشتباه و ناآگاهی نسبت به این مسئله حتی در میان آنهایی که باید از ما حمایت کنند وجود دارد. متاسفانه هیچ کسی در کشور بیمارانی مثل من را دوست ندارد و اهمیتی برایش قائل نمیشود. نه در مراکز درمانی، نه در مراکز حمایتی و حتی نه در انجمنهایی که برای پیگیری مشکلات ما ایجاد شده آنطور که باید پذیرشی صورت نمیگیرد و باید فقط خودمان فکر خودمان باشیم. اگر بیماری مثل من در ایران بخواهد دنبال مسائل درمانی اش باشد، به هیچ جایی نمیرسد و تنها باید شرایط ایجاد شده را پذیرفته و تا نفس میآید؛ زنده بماند.
موانعی که فرهنگ و مردم پیش رویتان گذاشته مانع از تحصیل تان نشد ؟با وجود مشکلاتی که گریبانم را گرفته بود؛ هر طور بود تحصیلاتم را تا پایان دبیرستان ادامه دادم اما برای ورود به دانشگاه با مشکلات بسیاری رو به رو شدم. مشکلاتی که در بسیاری از موارد انگشت اتهام همدانشکدهایها و حتی استادان را به سمت من نشانه میگرفت. در خوابگاه همه دخترها از لباس پوشیدن و رفتارم ایراد میگرفتند. برایشان عجیب بود که چرا من دوست دارم بدون کمک کسی کارهای سنگین را انجام بدهم. اما برای خودم عادی بود ، چرا که در وجودم این رفتارها را مناسب میدیدم. رفتارهای من از نگاه هم اتاقیهایم غیرعادی به نظر میآمد بنابراین به حراست خوابگاه فعالیتهایم را گزارش دادند. هرچه برای مسئولان دانشگاه مشکلم را توضیح میدادم به خاطر بی اطلاعیشان باور نمیکردند. با اینکه یکی از آرزوهایم ادامه تحصیل بود اما در آخر هم به انحراف اخلاقی و جنسی متهم شدم و با اخراج از سوی مسئولان دانشگاه مرا وادار به ترک تحصیل کردند.
تا به حال به عمل جراحی برای تغییر جنسیت هم فکر کرده اید ؟بله. اما متاسفانه با پرس و جوهایی که انجام دادم تنها به بن بست رسیدم ؛ چرا که متخصصی برای این مورد در کشورمان نداریم. برای عمل جراحی در کشورهای اطراف که تحقیق کرده ام فهمیدم آن هم امکان پذیر نیست. کسانی که به کشورهای اطراف برای جراحی رفته اند؛ زمان بازگشت به کشور و با ارائه گذرنامهای که در آن جنسیتشان عوض شده به مشکل برخوردهاند. بازگشت با جنسیتی که مطابق شناسنامه ، گذرنامه و هویت سابقهمان نباشد؛ امکان پذیر نیست. با این وجود خیلی علاقهمند هستم اگر روزی از پس هزینههای جراحی برآمدم؛ برای این مسئله اقدام کنم و بتوانم مثل باقی مردم زندگی راحت و آرامیرا داشته باشم. زندگی ای که در آن خبری از اتهام به گناه نکرده نباشد. در این سالها آنقدر از برخوردهای اشتباه مردم و مسئولان رنج کشیده ام که برای پاسخ به این سوال میتوانم ساعتها صحبت کنم. با این وجود از شما هموطنانم میخواهم ما را هم به عنوان بخشی از جامعه بپذیرید. این مسئله را درک کنید که این هم یک بیماری است. به ما تهمت انحرافات اخلاقی و جنسی نزنید. با چاقو به تهدید ما نیایید و با انگشت اتهام ما را از خانه فراری ندهید. امثال من بیمار هستند؛نه بیمار اخلاقی! بلکه بیماری که جسم اش به خودش تعلق ندارد. از مسئولان میخواهم که حداقل که مرکز درمانی با پزشکان متخصص برای درمان ما قرار بدهند. این انتظار زیادی از متولیانی که وظیفه حمایت از مردم را برعهده دارند نیست. در حال حاضر مرکزی در ایران وجود ندارد که از ما حمایت کند و صدای ما را به گوش متولیان برساند.
رومینا هستم به زودی عمل میکنم و به هویت اصلی خودم میرسم به امید روزی همه ترنس ها