من منصورهستم، بیست‌ و‌چهار ساله. در ترکیه زندگی می‌کنم ودانشجوهستم. تابستان ۱۳۸۹ در کلینیک سینا، شمیران، توسط دکتر اسکویی تحت عمل تغییر جنسیت قرار گرفتم. دو سال و نیم پیش از عمل هورمون درمانی را شروع کرده بودم.
من که یک ترانس‌س.ک.سوال زن به مرد یا FTM هستماین عبارت را این‌طورتعریف می‌کنم: ترانس زن به مرد فردی است که در درجه‌ی اول از جسم‌اش بیزار است و جنسیت جسم‌اش را دوست ندارد چون خودش را یک پسر می‌داند و دارای خصلت‌ها، تمایلات و خواسته‌های کاملن مردانه است. به عبارتی جنسیت روح‌اش مرد است و چون جسم و روح‌اش در تضاد هستند با انجام عمل جراحی در واقع جسم را با روح یکسان می‌کند؛ روح کسی را نمی‌شود تغییر داد، پس دست به تغییر جسم می‌زنند. دخترانی هستند که ظاهر پسرانه دارند و حتی یک سری از خصوصیاتشان پسرانه است ولی این دلیل نمی‌شود که ترانس باشند. متن رفتار یک ترانس زن-به-مرد مردانه است. افراد مبدل پوش و یا افرادی که دوست دارند مقداری هورمون مصرف کنند ولی تمایل به تغییر جنسیت ندارند، متاسفانه در ایران به راحتی نمی‌توانند زندگی کنند و ممکن است در مواردی تغییر جنسیت به این‌گونه افراد تحمیل شود. در این صورت این افراد بعد از عمل جراحی دچار افسردگی می‌شوند و از انجام عمل اظهار پشیمانی می‌کنند. در حالی که یک ترنس حاضر است همه هستی خودش را بدهد و تغییر جنسیت را انجام بدهد و بعد از عمل بسیار احساس خرسندی می‌کند.


متاسفانه به دلیل نبودن آگاهی در سطح جامعه، حتی خود اقلیت‌های جنسی به درستی نمی‌دانند خودشان جزو کدام گروه هستند و تازه در سنین بالا متوجه آن‌چه هستند می‌شوند. خوشبختانه اخیرن به دلیل وجود مجله‌هایی که در مورد اقلیت‌های جنسی می‌نویسند و فیلم‌هایی که در این مورد پخش می‌شود، اطلاع‌رسانی بهتر انجام می‌شود. خود من برای اولین بار در مجله خانواده سبز خواندم که یک فردی تغییر جنسیت داده و بعد در نشریه ماها به طور کامل معنی کلمه ترانس را خواندم و فهمیدم. من فکر می‌کنم وظیفه‌ی هر کدام از ما در جامعه دگرباشان جنسی این است که به نوبه خود اطلاع رسانی کنیم تا زمینه‌ی آگاهی برای نسل جدید هموارتر شود. سختی‌هایی که ما در این راه کشیدیم فراموش ناشدنی است.



حدودن چهار ساله بودم که متوجه شدم با اطرافیانم فرق می‌کنم. وقتیکارهایی که  دوست داشتم را انجام می‌دادم همه می‌گفتند: “این شبیه پسرهاست.” نمی‌دانستم چرا فرق می‌کنم اما همیشه ابهامی در ذهن من وجود داشت. بچه بودم و نمی‌توانستم زیاد همه چیز را درک کنم و نمی‌دانستم بزرگ که بشوم چه تغییراتی خواهم داشت. خوشبختانه مادرم زیاد اصرار نمی‌کرد لباس دخترانه بپوشم. من هم همیشه لباس‌های پسرانه انتخاب می‌کردم و موهایم را کوتاه نگه می‌داشتم. شش ساله که بودم دوست داشتم به مدرسه بروم و فکر می‌کردم اگر به مدرسه بروم با پسرها سوار سرویس می‌شوم. وقتی متوجه شدم که مدرسه من فرق می‌کند و به من می‌گویند دختر، خیلی ناراحت شدم و با این که درس خواندن را خیلی دوست داشتم اما از مدرسه متنفر شدم. دوست نداشتم در جمع دخترها باشم. دلیلش را نمی‌دانستم. همه به من می‌گفتند که تو مثل پسرهایی. از این جمله بدم می‌آمد چون خودم را شبیه کسی نمی‌دانستم. در جواب می‌گفتم، من شبیه خودم هستم نه شبیه کس دیگه. وقتی از من می‌پرسیدند که دوست پسر باشی؟ لبخند می‌زدم و جواب نمی‌دادم چون من یک پسر هستم و چیزی که هستم را نمی‌توانم بخواهم که باشم. من دوست داشتم جسمم درمان بشود و با روح‌ام یکسان بشود.


وقتی هفت ساله بودم در مراسم سینه‌زنی و زنجیر‌زنیشرکت می‌کردم و ازاین که در جمع پسرها بودم خیلی خوشحال می‌شدم. یک بار همکلاسی‌ام من را دید و داد زد: “اون دختره، اون دختره”. خیلی ناراحت شدم. در آن لحظه سربازی که صف ما بچه‌ها را مرتب می‌کرد نگاهی به من کرد و چیزی نگفت.


سیزده‌ساله که بودم متوجه رابطه میان زن و مردشدم. یک هفته حالم به شدت بد بود چون فهمیدم که من کاملن حس مردانه دارم در حالی که همه از من توقع زن بودن دارند، و به اوج نفرت از جسم‌ام رسیدم. بعد از یک هفته به طور اتفاقی کلمه همجنسبازی را شنیدم و به زندگی امیدوار شدم. فکر کردم همجنسگرا هستم. از این‌که نامی دارم و این به آن معناست که من وجود دارم، خوشحال بودم (حتی فرق میان کلمه‌های همجنسباز و همجنسگرا را نمی‌دانستم). در دوران دبیرستان متوجه شدم که همجنسگراها خیلی با من فرق می‌کنند. از جنسیت خودشان راضی هستند و رفتارهایی مطابق جسم‌شان دارند. دوباره فکر کردم که در دنیا کسی مثل من نیست و من تک و تنها هستم. در آن دوران مجلات در مورد افرادی که تغییر جنسیت می‌دادند مطالبی می‌نوشتند و من با حسرت می‌خواندم و دوست داشتم من هم این عمل جراحی را انجام بدهم.
کم کم همه جا اینترنت آمد و من همه جا دنبال هویت‌ام بودم که بالاخره در مجله “ماها” که در یکی شماره‌هایش اقلیت‌های جنسی را دسته‌بندی کرده بود، معنی ترانسکچوال را خواندم. تک تک پاراگراف‌های آن مطلب با خصوصیات من یکی بود. یک بار دیگر از این دیدم نامی دارم و یعنی وجود دارم خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم دنبال کارهای عمل بروم.
قبل از عمل جراحی، مشکلات بسیار زیادی در مدرسه،باشگاه، خیابان، و هرجا که فکر کنید داشتم. همیشه در مدرسه زبانزد همه بودم. هر جا که می‌رفتم همه من را می‌شناختند. نگاه‌ها به طرف من بود طوری که اگر کسی نگاه نمی‌کرد متعجب می‌شدم. بعضی‌ها با صدای بلند از کلماتی استفاده می‌کردند که من بشنوم. گویا از ناراحت کردن من لذت خاصی می‌بردند. رفتار اطرافیانم باعث شد که حس نفرت نسبت به همه داشته باشم. همیشه من را دوجنسه خطاب می‌کردند و یا فکر می‌کردند که چون با برادرم زیاد بازی کرده‌ام مثل پسرها شده‌ام.



وقتی دیر به خانه می‌آمدم مادرم نگران می‌شد که من کجا با کی دعواکرده‌ام. از شنیدن کلمه “خانم” متنفر بودم. این کلمه عمیقن من را ناراحت می‌کرد. مهمانی‌ها و عروسی‌ها را نمی‌رفتم. چند بار رفتم و خیلی اذیت شدم. برادرم به شوخی می‌گفت، “بیا برو عروسی، زن‌ها رو بترسون.” یک بار دوست‌های من در مدرسه متوجه شدند که قرارست مادرم به خاطر کارنامه‌ام برای من تفنگ بخرد، و تا آخر آن سال مسخره‌ام می‌کردند. همکلاسی‌هایم به مرور زمان به من عادت کردند و اگر کسی از کلاس دیگری می‌آمد و به من زل می‌زد، به شدت برخورد می‌کردند.


زن‌های مسن وقتی من را می‌دیدند دوست داشتند بهمن دست بزنند تا ازدختر بودن من مطمئن بشوند. از سیزده سالگی تا بیست سالگی باشگاه رفتم. فوتسال بازی می‌کردم و کلی خاطرات خوب و بد دارم از آن دوران. یک بار مربی که همیشه به من گیر می‌داد، توی جمع راه رفتن من را مسخره کرد. در آن لحظه از او متنفر شدم. نمی‌دانید چه حس بدی به آدم دست می‌دهد وقتی آدم را به خاطر چیزی که در ذات‌اش است مسخره می‌کنند. بعضی از دوستان من تحت تاثیر رفتار من قرار می‌گرفتند و تیپ خود را پسرانه می‌کردند و سعی می‌کردند خود را شبیه پسرها بکنند ولی بعد از مدتی خسته می‌شدند و به حالت اولیه خود بر می‌گشتند. بارها مربی به من گفت خانواده اعتراض دارند که تو روی بچه‌ها تاثیر می‌گذاری.