امتحانم تموم شد. خسته و کوفته سوار تاکسی شدم تا برگردم خونه.



 راننده: شما دختری یا پسر؟

 من: دختر بودن و پسر بودن مهم نیست، انسان بودن مهمه.
 راننده: اون که بله، اما شما قیافه‌تون بیشتر شبیه دختراس !
 من: (سکوت)
 راننده: چرا حرف نمیزنی خب …
 از تاکسی پیاده شدم. باید سوار یه ماشین دیگه می‌شدم.
سوار شدم. راننده پسر جوونی بود.
 پسر: شما اهل همینجایید؟
من : بله.
یه دفعه دیدم دستشو آورد جلو گفت ببینیم جنس پیرهنت از چیه !
دستشو پس زدم گفتم نکن اقاااا
 پسر: جنسش‌ام خوب بود. حالا چرا انقد عصبانی.  من ازت خوشم اومده …
 آقا نگه دار من پیاده میشم.
 جیغ محکمی سرش کشیدم. پیاده‌م کرد.
 دوباره سوار ماشین شدم تا رسیدم به شهرمون. تو راه خونه بودم که متوجه شدم یه پژو با سه تا پسر دنبال منند.
 راهمو عوض کردم رفتم تو کوچه. یه دفعه دیدم یه ماشین کلانتری با چهار تا سرباز پشت سر منند.
 قلبم داشت میومد تو دهنم.
 آروم از کنار من رد شدند.
 سربازها شروع کردند به تمسخر من.
 نزدیک خونه بودم پشت سرمو نگاه کردم دیدم همون پژو دوباره داره میاد.
 شروع کردم به دویدن.
وارد کوچه‌مون شدم و تند درو واز کردم وارد حیاط شدم یه اه بلند کشیدم.
بغض گلومو گرفته بود. داشت خفه‌ام می‌کرد. بعد نیم ساعت بابام اومد نگاه تلخی به من کرد و مامانمو صدا کرد.
  گفت: الان جلو در این کارگرا من میگن یه کسی که معلوم نبود پسره دختره چیه پلیسا دنبالش کرده بودن. اومد تو خونه شما ! دیگه دارم دیوونه میشم.
 مامان در حالی که داد می‌کشید: مقصر خودتی. چند بار بهت گفتم یه پولی بهش بده بزار بره. حالا که نمی‌خواد درست شه بزار بره بدبخت شه تو خیابونا آواره شه بلا سرش بیارن. منم میگم این همه آدم بچه‌اش مرده، منم یکیش. فکر می‌کنم مرد. اصلا فکر می‌کنم همچین بچه ا‌ی نداشتم. اصلا خونه‌مونو بفروشیم بریم.
 بابام: من نمی‌تونم چهار نفرو فدای یک نفر کنم. چرا این یک نفر فدای ما چهار نفر نشه !
 مامانم : برو فامیلی‌شو عوض کن از خونه بیرونش کن. وقتی نمی‌خواد درست شه. دیگه آبرو واسه ما نذاشته.
من دیگه گوش‌مو بستم.
مامان:  واسه حرفای مردم دیگه همه مارو با انگشت نشون میدن.
من فقط اشک می‌ریختم. صدای ضجه‌های درونم از فریاد خیلی بلندتر بود.

واقعا هیچ چاره‌ای نیست تازه معنی آدم بیچاره رو فهمیدم.


شراره این مطلب شبکه اجتماعی در سال 2011 فرستاده بود