امروز داشتم به گذشته هام فکر میکردم..به اون روزهای طلایی به اون روزهای عاشقانه...

وقتی می رفتم دوران راهنمایی مدرسه خیلی اذیت بودم چون یک بار نشد برم مدرسه ناظم مدرسه به

موهای من گیر نده به بدن که موهام با تیغ میزدم گیر میداد...ولی من دوست داشتم موهام بلند باشه اصلا

واسم قابل قبول نبود که موهامو مثل پسرها دیگه کوتاه کنم..یا دوست نداشتم لباسهای فرم مدرسه بپوشم

دوست داشتم تی شرت تنگ و شلوارلی تنگ بپوشم...وقتی می رفتم مدرسه با اون ظاهر بچه ها مسخره ام

میکردن میگفتن چرا این شکلی اومدی مگه تو دختری؟؟ ولی من از احساسات درونیم تمایل داشتم این کارها انجام

بدم..بخاطر این موضوع حتی چند بار مدیر مدرسه خواست خانواده ام بیارم مدرسه..سرکلاس بچه ها بهم

پیشنهادهای بی شرانه میدادن و فکر میکردن من خودم دوست دارم این  کارها کنم که اونها تحریک کنم ولی واقعا درون

من یک دختر بود..درون من دلم پاک و ساده بود و فقط همش درگیر این بودم چرا من که تمایلاتم دخترانه هست

پسر به دنیا اومدم همیشه سوالم از خدا این بود..تا اینکه سوم راهنمایی شد و من با همکلاسی اشنا شدم

که به من توهین نمیکرد منو تمسخر نمیکرد و انگار منو درک میکرد و وقتی بچه ها مسخره ام میکردن از من دفاع

میکرد انگار خدا واسه من یک پشتیبان فرستاده بود از موقعی باهاش آشنا شدم زندگی تغییر با این سنی نداشتم

اما خیلی بهش حس خوبی داشتم اونم همین حسو داشت نسبت به من تا اینکه چند ماهی با هم در مدرسه

بیشتر اشنا شدیم..و رور به روز به هم دل بسته میشدیم ادامه به زودی..منتظر نظراتتون هستم